بعد از کمی غیبت
مرد میان سال خندان که کت و شلوار پوشیده بود، کیف دستی اش را روی پاهایش گذاشته بود و با دست آن را نگه داشته بود که مبادا بیفتد یا شاید نگران این بود که نکند دزدی کیفش را بدزدد؛ اما چهره
برچسب:
نویسنده: آیلین فدایی
داستان جدیدم
"این درخت رو با هم کاشتیم."
نسخه کامل در ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: آیلین فدایی
ادامه مطلب رو دریابید...
برچسب:
نویسنده: آیلین فدایی
به قول یه بنده خدا یکی از بهترین راه های موفقیت اینه که ببینی یه دشمنت داره ازت پیشی میگیره. چنان انرژی ای میگیری که اون سرش ناپیداست.
بالاخره ما هم باید از یه جایی شروع کنیم دیگه. سعی می کنم اینجا خلاصه ای از کارهام رو بذارم و آروم آروم برم جلو
برچسب:
نویسنده: آیلین فدایی
برد رزبری شون رو گرفتم بالا نمیومد! بعد از کلی تست کردن همه چی فهمیدم که سیستم عامل نداره و بعد از کلی گشتن، مبدل مموری به لپ تاپ پیدا نشد و نتونستم کاری کنم.
یهو یکی از بچه ها یه مموری دیگه پیدا کرد که روش سیستم عامل بود و کلی خوشحال شدیم.(خودشم نشست وارکرفت بازی کرد. چه وارکرفتی :)))) )
وقتی شروع به کار اومدم بکنم دیدم هییچی که هیچی :))
تصمیم گرفتم یاد بگیرم سرور روش راه بندازم و بعدشم شروع به کار کنم.
برچسب:
نویسنده: آیلین فدایی
برچسب:
نویسنده: آیلین فدایی